![]() |
![]() |
|
| شعر و ترانه |
|
دنیا رو دیگه می ذارم و می رم می گذرم از همهء خوب وبدش
عشقمو می سپرمش دست شما به شما آدمای نا بلدش دنیارو دیگه می ذارم و می رم اینه تقدیر تموم عاشقا یه روزی تنها میان،تنها میرن تنهای تنها ،درست مثل خدا کاشکی عشق من و تو یه قصه بود اونجا عاشقا همیشه بی کسن اما می دونن آخرش بهم تو یه دنیای دیگه باز می رسن دنیارو دیگه می ذارم و می رم نه، دیگه طاقت موندن ندارم این یه واقعیته ،قصه که نیست پس دیگه ازم نخواه کم نیارم واسه آدمایی که من میشناسم عاشقی چه حرف خنده داریه... حتی من حس می کنم تو هم دیگه موندنت کنار من اجباریه من و تو دیگه به هم نمی رسیم تو نخواستی، این یه واقعیته باز ادای عاشقا رو در نیار! عاشقم نبودی،این حقیقته.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 11:39 توسط بهروز بیات |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تمامی اشعار موجود در این وبلاگ دارای مجوز وزارت ارشاد می باشد و تمام حقوق این وبلاگ محفوظ است. استفاده از مطالب این وبلاگ، تنها با ذکر نام نویسنده واجازه’نویسنده’ وبلاگ مجاز است.
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 بهمن 1387 آبان 1387 مهر 1386 مرداد 1386 |
| پیوندها |
|
فضای درون سایت کلبه شبگویه حرفی از جنس دل همترانه همصداشو همرنگ چشمهایت سکوت میکنم یغما گلرویی بهارحق شناس(حرفهای نگفته ام با تو) سالهای تا كنون و اما عشق... |
|
RSS
|